تبلیغات
تنفر از عشق - قناری !
.... طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

قناری !



                                              


یه روز یه جای دور  یه درختی که تقریبا خشک شده بود زندگی می کرد.


درخت قصه ی ما دوست نداشت دوباره شاخ و برگ تازه در بیاره و به زندگی ادامه بده چند سال همینطور بهار می اومد و می رفت اما درخت قصه ی ما شکوفه نمی داد .

تا اینکه یه روز یه قناری خوش آواز و خیلی زیبا اومد و رو شاخه های خشک درخت نشست .

درخت خندید و گفت : قناری برو و یه درخت دیگه واسه خودت پیدا کن .

قناری با اون صدای قشنگ آروم تو گوشش گفت : تو خیلی هم خوبی ؛ هیچ جا  نمیرم .

قناری هر روز لونه می ساخت اما باد با یه وزش خرابش می کرد.

درخت قصه ما وقتی که خوب دقت کرد و ویژگی های خاص و قشنگ  قناری رو دید و فهمید که صیرت قناری عین صورتش زیباست تصمیم گرفت دوباره رشد کنه و جوانه بزنه و بهترین بشه .

از اون موقع سالیان ساله که میگذره و درخت با شاخ و برگش یه کاخ برای قناری تو دلش درست کرد و به قناری

گفت:

این کاخ فقط مال خود ، خود ، خودته !

تقدیم به قناری اسیر شده تو دلم


                                                                         دیوونتم قناری





نوشته شده توسط :حمید راد
جمعه 26 فروردین 1390-11:49 ق.ظ
بگو () 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.